همان گه که روح زخمی ام را بوسیدی...
اشتباه نکن
نه زیبایی تو، نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام
که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم
اشتباه نکن
نه زیبایی تو، نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام
که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم
همسرم
“تو”
قشنگ ترین
تیتر زندگی من هستی…!!!
*بند دل من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم
بزن بارون ڪہ دلتنگم
ڪہ دلگیرم
ڪہ من بیعشق میمیرم
بزن بارون بازم نمنم
واسہ زخمم بشہ مرحم
چه حالِ خوبی ست
هواى دونفره
دست هاى دونفره
یک آهنگِ دنج
و جاده یک طرفه
من باشم و تو باشى
و دوست داشتنى که تمام نشود
من به اعتماد حضورت
به جهان پشت کرده ام
که تنها، تو
پشت و پناه من شوی
گفته اند به کم قانع باشید
من به همین عاشقانه نوشتن از تو
قانع ام ..
آرام می گیرم به همین آب باریک عاشقی
*
فقــــــــــط بـراے تـو
“ساڪتــــــــــم”
نہ اینڪہ فرامـوشتــــــــــ ڪرده باشـــــم
صبـــــر ڪردم ببینــــــم تـو هـــــم
دلتنگــــــــــم مے شـوے
*
زنانه عاشق شو ؛
مردانه از عشقت محافظت کن ؛
و کودکانه سالهای سال
عشقت را تازه نگهدار . . .
تو همانی که می شود
چای را کنارت
بدون قند شیرین نوشید
*
عشق کوله باری از محبت
کوچه کوچه خانه خانه تا جهت
می رسد روزی که بر سایه اش
تکیه گاهی با محبت خانه اش
می رسد روزی که در سودای یار
می شوم راضی و یک لحظه فشار
می روم در خانه ای و روزی هم
می روم زان خانه با تابوت هم
آری ، آری من شوم روزی تمام
در پی این روزی روزی های لیکم نا تمام
لیک دانی کز کنون چاره ام!؟
نه ندانی من همی دانم ولی
یار من آن یار بی همتای من
می برد من را به قعر خانه اش
می شوم کدبانوی میخانه اش
می شوم من آن کنیزی که دلش
می رود جانم ز کف هایم چرا؟
زان که عاشق پیشه ام ، جان داده ام.
آری آری من همان معشوقه ام
من کنیزم یا که زیبای تو ام؟
من کنیزم نی که من یک ملکه ام
ملکه ای رویایی و صاحب دلی
کز شدم بیمار این قلب شهنشاه جان دل
من همانم کز دلم داده زکف
من همانم کز دلت را برده ام
من همان ملکه ی ستم گرم
من همانم که دلم در پیشه ات
در رهت دل داده ام زین ها چرا
خلاصه بگذریمممم.
من عاشقتم .
همون ملکۀ ستم پیشه تو عزیزم.
دوستتت دارم.
محمد زیبای من.
تو پادشاه قلب منی.
(پل الوار)
زندگیم بدون تو برام بی معنیه.
من می میرم اگه تو نباشی.
کوهم که باشم میشکنم.
رودم که باشم خشک میشم.
درختم که باشم زرد میشم .
تو فقط کنارم باش تا من زنده باشم و بتونم زندگی کنم.
دوستت دارم محمد.
و تنها دلتنگم.
گر جان به جان من کنی جان و جهان من تویی
سیر نمیشوم زتو تاب و توان من تویی ♪♪♫♫♪♪♯
نظری به حال ما کن تا روم به سمت کویت
دیوانه تر از دلم نیست تا شود اسیر رویت
شوخیِ مگه بذاری بری نمونی ♪♪♫♫♪♪♯
تو یار منی نشون به اون نشونی
شوخیِ مگه دلو بزنی به دریا
عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها ♪♪♫♫♪♪♯
شوخیِ مگه بذاری بری نمونی
تو یار منی نشون به اون نشونی
♪♪♫♫♪♪♯
چه کنم وجود من با دل تو ساز شد
همه دنیای من آن دلبر طناز شد ♪
تو که بی وفا نبودی پر جور و جفا نبودی
تو همه وجود مایی تو ز ما جدا نبودی ♪
ز ما جدا نــبـودی ♪♪♯
شوخیه مگه بذاری بری نـمونی تو یار منی نشون به اون نشونی ♪
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها ♪
شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار مـنی نشون به اون نشونی ♪
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها ♪
https://upmusics.com/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%87%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D9%85%DA%AF%D9%87/
عاشقتم دلبرم.
تقدیم با عشق
گفتم ببینمت گفتم ببینمت شاید که از سرم دیوانگی رود
گفتم ببینمت گفتم ببینمت شاید که از سرم دیوانگی رود♪♪♫♫♪♪♯
زان دم که دیدمت دیوانه تر شدم دیوانه تر شدم
با یک خیال خام افتاده ام به دام با یک خیال خام افتاده ام به دام
از ره به در شدم دیوانه تر شدم از ره به در شدم دیوانه تر شدم
گفتم ببینمت تا بی قراری از جانم به در رود♪♪♫♫♪♪♯
گفتم ببینمت تا بی قراری از جانم به در رود
هم بی قرار و هم شوریده سر شدم دیوانه تر شود
♪♪♫♫♪♪♯ شعر , آهنگسازی و تنظیم کننده : پرواز همای ♪♪♫♫♪♪♯
گفتم ببینمت شاید شراره از جانم فرو کشد
دیدم تو را و همچون شعله های آتش شعله ور شدم
از ره به در شدم دیوانه تر شدم ♪♪♫♫♪♪♯
با یک خیال خام افتاده ام به دام با یک خیال خام افتاده ام به دام
از ره به در شدم دیوانه تر شدم از ره به در شدم دیوانه تر شدم
از ره به در شدم♪♪♫♫♪♪♯
♪♪♫♫♪♪♯
https://upmusics.com/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4/
یک شبی را این چنین افسرده ای
یک شبی با ذوق و شوق پر کنده ای
روزی و روزگاری در یه شهر کوچک و زیبا دختری زندگی می کرد.
دختری سبزه و گندمگون که تنهایی رو انخاب کرده بووود.
دختری که معنای عشق رو فهمیده بووود و دلش یه عشق ابدی می خواااست.
و از شما چه پنهون گاه گاهی هم با یکی درد و دلی می کرد.
دختری که دنیاش رو تاریکی گرفته بود و معنی زندگی کردن رو فراموش کرده و بود و فقط زیستن رو انتخاب کرده بود.
گاه گاهی با خودش می گفت کاااش می شد همسری داشتم که معنای زیستی با زندگی کردن رو ترکیب می کرد و بهم آموزش می داد .
روزها و روزها سپری شد.
گرگ های زیادی دید .
گرگ صفتان زیادی هم دید.
هر کسی از این گرگ صفتان و انسان نماها هم که بهش نزدیک می شدن با ناخنای تیزشون یه زخمی به این دختر می زدن و گاهی صداشدر میومد و گاهی هم سکوت می کرد.
تا این که یه روز.....
یه روز....
بله یه فرشته دید .
یه فرشته که انگاری اومده بود که نذاره کسی زخمیش کنه.
یه فرشته که یه دنیای مرام و معرفت بود.
یکی که برای دختر قصه ما یه هدیه آورده بووود.
بله یه هدیۀ خیلی بزرگ و زیبا ...
یه صندوق بزرگ و بزرگ و خیلی بزرگ رو گذاشت جلوی دختر و بهش گفت برش دار.
دختر متعجب مونده بود.
یه نگاهی به صندوق انداخت و یه نگاهی به فرشتۀ مهربون و پرسید این صندوق به این بزرگی چیه؟
فرشته گفت بازش کن خودت می فهمی .
دختر هاج و واج مونده بود و کلید رو از فرشته گرفت و با احتیاط و آروم درب صندوق رو باز کرد.
بعد در عین تعجب و حیرت با چشم هایی از مروارید نظاره گر بود .
مرواریدی که وقتی صدف بسته می شد بارون سر ریز می شد.
اینو من نمی گم ها .
مروارید همون قطرات غلطانیه که فرشته بهشون نسبت داده بود.
فکر می کنین داخل اون صندوق بزگ چی بود؟
یه دریایمعرفت یه قلب پر از عطوفت ...
بله .
اون فرشتۀ مهربون ارزش مند ترین چیزشو به دخترک داده بود .
قلب نازنینشو که دیگه هیچ گرگ صفتی نتونه زخمیش کنه.
قلبی که یه نیروی ماورایی به دخترک می داد .قدرتمندش می کرد و معنای زیستن و زندگی کردن رو براش ترکیب می کرد.
بهش نفس کشیدن رو یاد می داد نه آه کشیدنو.
قلبی که زندگی دخترک رو از این رو به اون رو کرد.
دخترک نفس عمیقی کشید و قلب رو از تو صندوق درآورد .
فرشته نگران بود که چه اتفاقی برای گرون قیمت ترین چیز دنیاش ممکنه بیوفته؟
دختر بار ها و بار ها قلب رو تو سینه اش فشار دادد.
محکم محکم.
اما قلب با دخترک یکی نمی شد.
تو سینه اش خالی بود ها ولی قلب نمی رفت تووو.
برای همین دخترک قصه ما خیلی غمگین شد.
دنبال راهی بود برای یکی شدن قلب باهاش .
می خواست اون قلب خلا تو سینه اش رو پر کنه.
اما قلب نمی رفت تو.
بنابراین از فرشتۀ مهربون کمک خواست.
فرشته مهربون که خیلی دل رحم بود کمکش کرد و قلب رو تو سینه جا داد و دختر ما شد معشوقۀ یه عشق زیبا.
این دختر شد همسر صاحب قلب ما.
این دختر شد همسر محمد مهربون.
بله درست حدس زدید .
این فرشته همون آقا محمده که این دختر حاضره براش بمیره.
دوستتتتتت دارم همسر زیبای من.